تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
رها در گندمزار
رها در گندمزار

چش سیاه صبحی اومده نالان و ناراحت که:"مامان،دیگه هیچ چیزی نیست من بکشم،همه چیز رو نقاشی کردم..."

گفتم:"خوووووووب،یه خیابون بکش که پر از ماشینه"

گفت :"قبلا هزار بار کشیدم"


گفتم:"خوب یه باغ وحش بکش،چند تا قفس داشته باشه با چند تا حیوون"

گفت:"ماماااااان،آخه همشون که توی یه ورق جانمیشن!"


گفتم :"خوب فقط دو سه تا از حیوونا رو بکش"

گفت:" نهههههههه"


گفتم:" خوب ،چند تا هواپیما بکش توی آسمون که با دودهاشون شکلهای قشنگ کشیدن"

گفت:"نههههههه،اینم واقعی نیست! یه چیز واقعی میخوام بکشم..."


گفتم:"خوب یه کلاس بکش که بچه ها نشستن روی میز و صندلیها و معلم پای تخته است"

گفت:"آخه این رو نمیشه اینجوری کشید باید دوربین رو کج در نظر بگیرم،که هم بچه ها توی نقاشی باشن و هم معلم،اونوقت بچه ها نیمرخ می افتن توش"


گفتم :"خوب اشکالی نداره،حالا اگه نیمرخ نمیخوای،بچه ها رو از پشت سر بکش ،یه جوری که دارن تخته رو میبینن و خانم معلمشون داره درس میده"

گفت:" یعنی دوربین آخر کلاس باشه؟ اونوقت خانم معلم رو باید بالای صفحه بکشم،اونوقت باید بچه ها سرشون رو بالا بگیرن، تا بتونن خانم معلمشون رو نگاه کنن!!"


در حالیکه بشدت از اینهمه تحلیل دقیق نقاشیها از طرف چش سیاه به هیجان اومده بودم و هی قربون صدقه ی دید متمرکز و اون دوربین توی ذهنش میرفتم، بهش گفتم:"اگه میخوای نقاشی کنی،و نقاشی هات هی بهتر بشن باید همون چیزهایی رو که قبلا هم کشیدی دوباره بکشی و دقت کنی که بهتر بشن..."

و بهش پیشنهاد دادم باب اسفنجی و پاتریک رو بکشه...کااااملا نظرم رو پذیرفت و رفت دوباره برای نقاشی بهتر تلاش کنه...



پی نوشت: پریروز نشسته بودم توی هال ،دیدم چش سیاه با یه حالت عجیبی در حالیکه توی یه دستش یه برگه آ4 و در دست دیگرش یه مداد سیاه بود،اومد و با عجله برگه رو روی میز عسلی گذاشت و در حالیکه اون یکی دستش میلرزید از عجله و هیجان شروع به کشیدن کرد...


من شروع به صحبت تلفنی کردم و ازش غافل شدم که 10 دقیقه ی بعد چشمم افتاد به نقاشی اش...باورم نمیشد...اینم نقاشی اونروزش...

بعدا برام تعریف کرد یهو به ذهنش رسیده که برج ایفل رو بکشه وسط دریا و دو طرفش دولفین بکشه...

بچه ام بهش وحی شده بود انگار...





راستی اینم بگم ،هرچی بهش میگم نقاشیهاتو رنگ کن نمیکنه،میگه دوست دارم سیاه سفید باشن، مثل طراحی آدم بزرگها، اینجوری شیک تره!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 79 ،




1. از هفته ی گذشته توی فکر بودم یه جوری،امسال همه ی دوستانی رو که تک تک یا دو تا دو تا برای افطاری دعوت میکردم،با هم دعوت کنم....



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 75 ،
2015-07-03

دیشب جشن عقد برادر همسرم بود...در تمام مسیر از تهران تا نزدیکیهای خونه ی مادر همسر خواب بودم...چون صبح خیلی زود راه افتاده بودیم...به نزدیکیهای شهرشون که رسیدیم حدود ساعت نه و نیم صبح بود،برای خودم و همسرم یه چای ریختم و آهنگ شاد گذاشتم و شروع به خوشحالی کردیم...داشتیم میرفتیم جشن عقد و خیلی خوشحال بودیم از اینکه بالاخره طلسم ازدواج این بچه شکست و داره سروسامون میگیره...

حدود ساعت 6 بعد از ظهر خونه ی عروس بودیم...عقد به خوبی و خوشی انجام شد و همه خیلی خوشحال بودن...خدا رو شکر که مشکلی نبود و اینطور که معلوم بود خانواده ی عروس خیلی داماد رو دوست داشتن و همینجوری دورش میگشتن و قربون صدقه اش میرفتن...


بنده ی خداها انقدر پذیرایی کردن با زبون روزه که همه شرمنده شده بودیم...ولی در کل جشن خوبی بود،البته خصوصی و جمع و جور ولی مفصل از لحاظ پذیرایی...

ان شاله جشن عقد اصلی اواخر مرداده که خانواده ی عروس قراره بگیرن...

بعد از اون هم قراره دو روز بعدش هم همین شهرستان همسر اینا عروسی بگیرن و برن سرخونه زندگیشون...


انشاله همه ی جوونها خوشبخت بشن...الهی آمین




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،

از اول ماه رمضان دو تا سفر رفته بودیم،اولی به شیراز که از دو سه روز قبل از رمضان شروع شد و روز دومش رسیدیم خونه، و روز 15 رمضان هم برای عقد برادر همسرم به شهرستان رفتیم و فرداش برگشتیم...

یکشنبه ی هفته ی گذشته با خانم داداشم که ساکن اصفهان هستند ،تلفنی صحبت میکردم...میپرسید که برای تعطیلات فطر چه میکنین؟ گفتم دیگه اصلا حس سفر ندارم،دوست دارم تو خونه بمونم...حتی دیگه حس شمال رفتن هم ندارم با اینکه از اوایل اردیبهشت هر سال یکسره شمال شمال میکنم...

نیم ساعت بعد از صحبتهامون همسرم تماس گرفت از سرکار که بریم شمال؟

گفتم :"کی؟"

گفت:"جمعه تا دوشنبه"

وخبر داد که دانشگاه این هفته رو تعطیل کرده...خلاصه نتیجه ی همه ی صحبتها و رایزنی ها و فراخوانهایی که به همه ی عزیزان دادم این شد....


دو تا خواهرهای همسرم که تهران تحصیل و کار میکنند و برادر همسرم با عروس خانم اعلام همراهی کردند...

و البته روز حرکت هم بخاطر تعطیلی 21 رمضان دو روز جلو افتاد و روز چهارشنبه صبح راه افتادیم...در حالیکه نگران ترافیک احتمالی جاده ی چالوس بودیم ،ولی در کمال ناباوری،جاده خلوت و عالی بود...

هوا عالی، آسمون آبی،کوهها سبز و استوار و دلهای ما مملو از شادی بود،چون داشتیم به ویلایی میرفتیم در دل کوه و میان جنگل...ویلایی که پنجره های اتاقهاش رو به یک منظره ی بسیار عالی باز میشد...درختان سبز در شیب کوه،شهر در پایین کوه با شیروانیهای زیبای آجری رنگ و بعد دریا بود و دریا...هیچ خطی بین دریا و آسمان نبود...


به ویلا که رسیدیم حدود ساعت 4 بود،کمی هوا گرم بود ولی نیمه ابری...

وسایل رو پیاده کردیم و یخچال رو به برق زدیم و اول از همه چای دم کردیم...صندلیها و میز آشپزخانه رو به حیاط ، زیر تک درخت بزرگ وسط حیاط منتقل کردیم و نشستیم به گفتن و خندیدن...

از اونجایی که ناهار رو توی راه و در حال حرکت در ماشین خورده بودیم، و البته خیلی مختصر...شام رو حدود 7 عصر خوردیم و بعد راه افتادیم به سمت دریا...

تا حدود ساعت 10 کنار دریا نشستیم و بعد به ویلا برگشتیم...

فردا روز دیگری بود....




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 77 ،

صبح خیلی زود بیدار شدم،حدود 7 صبح...سریع مایه ی مخصوص جوجه کباب رو آما ه کردم و مرغهای خرد شده ای رو که از دیروز خریده و در یخچال گذاشته بودیم توش خوابوندم و بعد صبحانه رو آماده کردم...

خواهر های همسر دیگه بیدار شده بودن و بچه ها...صبحانه رو توی حیاط ویلا خوردیم...جایی که از سه طرف به کوههای سرسبز و مه گرفته محصور شده بود و یه طرف به دریا و آسمان...

با دخترها،که من دخترم صداشون میکنم،با وجود تفاوت سنی حدود 6 تا 8 سال که باهام دارن،شروع به پخت ناهار کردیم...یه ماکارونی جانانه با قارچ و فلفل دلمه فراوان...

آخه عروس و داماد و خواهر کوچکتر همسرم توی راه بودن و داشتن میومدن پیشمون...

ناهار روی دم بود و یه بوی بسیار مطبوعی تمام ساختمان رو برداشته بود،کولر و پنکه ها کار میکردن و حسابی خنک بود...هوای بیرون بس ناجوانمردانه گرم بودو از ترس گرما جرات بیرون رفتن نداشتیم...میدونستیم که مسافرهامون خیلی نزدیکن و دیر یا زود میرسن...

طولی نکشید که صدای در حیاط رو شنیدیم و بوق بوق ماشین برادر همسرم رو...ریختیم توی حیاط و صدای آهنگمون رو زیاد کردیم و جلوی ماشین عروس زدیم و رقصیدیم...انقدر هردوشون ذوق کرده بودن که نگو...کلی خوشحال بودن...

دیگه اومدن و وسایلشون رو خالی کردن و آبی به دست و صورتشون زدند و آماده ی ناهار خوردن شدیم...بعد از ناهار جاری جدید اصلا نگذاشت من وارد آشپزخونه بشم،با دخترها شستند و خشک کردند و کلی هم بنده ی خدا تشکر میکرد برای همه چیز...

بعد از چای و کمی گپ زدن، رفتیم یه چرت بزنیم و برای ساعت 6 عصر قرار دریا رفتن گذاشتیم...حدود 5.5 بود که بیدار شدم و دیدم هییییچ صدایی نمیاد...همسرم هنوز خواب بود،از اتاق که بیرون رفتم دیدم گل پسر روی یکی از مبلهای هال خوابیده...یه سرک توی اون یکی اتاق که سه تا تخت داره و کلا بچه ها اونجا اتراق کرده بودن کشیدم...

دو تا از خواهرهای همسرم روی تختهای ته اتاق خوابیده بودند و یکی از خواهرها در حالیکه چش سیاه تو بغلش بود روی زمین در خواب ناز بودند...

داماد روی یکی از تختها خوابیده و خانمش یه میز عسلی گذاشته کنار تخت و روی زمین نشسته و یه عالمه برگه روبروش پهن کرده و در حال تصحیحه...

آخه جاری خانوم عضو هیات علمی دانشگاهه و بعد از عقدش هنوز فرصت انجام کارهای عقب افتاده اش رو پیدا نکرده بود...گفتم :"الهههههههییییییی،استراحت نکردی؟"

گفت:"نه،خیلی کارهام عقبند،باید زودتر نمرات رو وارد سایت کنم وگرنه کلی مشکل کاغذ بازی برام پیش میاد"

خلاصه یه آهنگ گذاشتم و بهد هندوانه ی خنک یخچالی رو قاچ کردم و روی میز توی حیاط چیدم...بچه ها بیدار شده بودند، همه میدونن که من چقدر آن تایمم و خوبیش اینه که به حرفم گوش میدن...

با صدای بلند اعلام کردم:" راس ساعت 6 همه آماده باشن،میریم دریا...دخترها لباسی بپوشین که بتونین برین توی آب باهاش...حوله و لباس زیر اضافی فراموش نشه...موبایلهاتون رو نیارین که هی نگرانشون نباشین..."

سر ساعت همه آماده بودن،طی مراسم هندوانه خوران تااااااا موقع سوار شدن به ماشینها،عکس گرفتیم و بعد راهی دریا شدیم....

یه ساحل شنی فوق العاده خیلی نزدیک به محل ویلامون هست که خانوادگیه و خیلی امن و تمیزه، رفتیم اونجا،آقایون با مایو و ما خانومها با بلوز و شلوار زدیم به دریا...حدود 2 ساعت شنا و آب بازی کردیم...کلی به هم آب پاشیدیم و خندیدیم...راستش خیلی از جاری جدیدم خوشم اومد،خیلی با جنبه و اهل شوخی و خنده است...کلی خوش گذشت...

دیگه نزدیکهای غروب بود که از آب دراومدیم،آقایون همونجا لباس پوشیدن و ما صبر کردیم تا به خونه برسیم...

اول از همه من و پسرهام رفتیم حمام و سریع دوش گرفتیم ،وقتی دراومدیم،دیدم دخترها تمام لباسها و مایوهای خیس شده رو شستن و پهن کردن...

تا بقیه یواش یواش دوش بگیرن،جوجه هایی رو که صبح خوابونده بودم،سیخ زدم و آماده کردم،همسرم و برادرش هم ذغالها رو آماده کردن...با آخرین نفراتی که از حمام در اومدند،آخرین سیخها هم کباب شدن و توی سفره قرار گرفتند،همونجا توی حیاط درحالیکه نسیم ملایمی میوزید شام رو خوردیم و مشغول گپ و گفت شدیم...






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 81 ،

اون شب تا حدود ساعت 2 با همسرم توی حیاط نشستیم... با تبلت آهنگ گذاشتیم و به صدای جیرجیرکها و واق واق سگها که از دوردستها می آمد گوش دادیم...

بعد رفتیم و خوابیدیم...صبح ساعت 4ونیم بیدار شدم... برقها رفته بودند و خیلی اتاق گرم شده بود،رفتم توی هال نشستم،چیزی نگذشت که برق آمد،رفتم دستشویی و دیگه داخل نیومدم.. همون بیرون توی حیاط رو به منظره ی شهر و دریا نشستم ..چیزی نگذشت که همسرم هم آمد و با هم نشستیم به تماشای منظره ی زیبای طلوع آفتاب که از همونجا مشخص بود...

خیلی صبح های زود دریا رو دوست دارم... اصولا هر وقت میریم شمال نمیتونم خیلی بخوابم...

تا حدود 7 صبح نشستیم و بعد دیگه نتونستم به سنگینی چشمام غلبه کنم...رفتم و تا حدود 9 خوابیدم..,.سرصبحانه قرار گذاشتیم که سر ساعت 11 آماده ی رفتن به جنگلهای دالخانی که همون نزدیکیهای ویلای خودمون بودند باشیم...بجز یه شیشه آبلیمو،دو تا خربزه،نمک و فلاکس چای چیزی برنداشتیم،آخه میخواستیم ناهار ماهی کبابی بخوریم...

سر راه نون خریدیم و همون وسط جنگل از ماهی فروشهای اونجا،ماهی قزل سالمون خریدیم و رفتیم یه جای خیلی باصفا وسط درختهای خیلی بلند و زیبای اونجا نشستیم...جنگل فوق العاده شلوغ بود...هرجا نگاه میکردی،یه خانواده نشسته بودند و بساط منقل و کبابشون به راه بود...

با کمک جاری جدید و خواهرهای همسرم،ماهی ها رو که تمیز شده و از شکم باز شده بودند ، با آبلیمو و نمک فراوان مزه دار کردیم و توی توری مخصوص گذاشتیم و کباب کردیم...خیلی خیلی خوشمزه و عالی شده بود و همه با به به و چه چه خوردند و کیف کردند...

حدود 3 ساعتی اونجا بودیم و از فضاش استفاده کردیم و بعد به سمت ویلا راه افتادیم،آخه همه ی مهمانانمون باید به تهران برمیگشتند ...

به ویلا که رسیدیم، بچه ها وسایلشون رو مرتب و اماده کردند و به سمت تهران راه افتادند...

.

.

.

بعد از رفتنشون خیلی خونه سوت و کور شد،بچه هاپکر بودند و شروع به غر زدن کردند که حوصله مون سر رفت...ولی تا غروب به هر شکلی بود سرگرمشون کردیم و بعد هم یه شام سبک و نشستیم پای سریالهای تلویزیون که دوباره از شنبه شروع شده بودند...زندگی روی روال افتا ه بود ...شب شده بود...بچه ها انگار با دیدن سریالهاخیالشون راحت شد که زندگی معمولی روزمره رو از سرگرفته اند و خیلی راحت رفتند و خوابیدند...

.

.

. ا دامه دارد...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 108 ،

مامان و بابام دارن میرن دیدن داداشم که خارج از کشوره...در واقع دیدن نی نی مینیاتوری مون که دیگه ماشاله بزرگ شده و کپلی... توی چتهای تصویری حسابی برامون میخنده و صداهای خوشگل در میاره...و دل هممون رو آب میکنه...

امشب مامان اینا پروازشون انجام میشه...

از اونطرف خواهرم دیگه همین روزها باید زایمان کنه...چون زایمانش طبیعیه نمیشه تاریخ خاصی مشخص کرد...وقتی مامان داشت برای ویزا اقدام میکرد ،یه دلش پیش خواهرم بود که اهوازه و راهش دوره،کسی پیشش نیست و همش نگران بود که مجبور بشه قبل از زایمانش سفر کنه و حالا داره همین اتفاق می افته...

از اونجایی که من همیشه به بزرگی خدا اعتقاد ویژه ای دارم...بهش اطمینان اکید دادم که میرم 10 روز اول پیشش میمونم...تا بتونه راحت به سفرش برسه...

و حالا تقدیم میکند....دو هفته ی پیش دکتر تاریخ زایمانش رو تعیین کرد،دقیقا روز عروسی برادر همسرم!!!

.

.

.

همه نگران و افتان و خیزان شدند...مادر همسرم میگفت :" تو نباشی،کی میخواد کارها رو هماهنگ و مدیریت کنه؟"

همسرم میگفت:"تو نباشی میدونم که از راه دور میشینی و گریه میکنی که نیستی...."

خلاصه اینکه خیلی اوضاع قمر در عقرب بود...


توی هفته ی گذشته چند بار بلیطهای قطار رو چک کردم،قرار گذاشته بودم که در اولین فرصتی که خواهرم خبر بده،بلیط بگیریم و بریم... ولی خبری نشد،دیروز خواهرم زنگ زد و گفت تو چکار بچه داری؟ پاشو بیا،اگه تو مدتی که اینجا بودی بچه به دنیا اومد که بهتر،اگر هم نه،مادر شوهرم میاد پیشم وقت زایمان....


خلاصه اینکه حالا هرچی رفتیم دنبال خرید بلیط قطار دیگه جا نمیداد!

همسرم به آژانس آشنا سپرد برامون گیر بیارن که نشد...و حتی کار به جایی کشید که دنبال بلیط اتوبوس گشتیم! فکر میکنین بلیط اتوبوس وی آی پی برای اهواز چند باشه؟ باورم نمیشد! 48000 تومن!!!

در همین گیر و دار بودیم که بابام مثل سوپرمن ظاهر شد و با تحکم همیشگی اش اسامی و شماره ملی هامون رو گرفت و در کسری از ثانیه برای رفتمون بلیط هواپیما خرید...

کلی خوش به حال بچه ها شد...الان نیم ساعته که چش سیاه داره از خوشحالی بپر بپر میکنه...آخه خیلی کوچیک بوده که سفر هواپیمایی رفتیم و خیلی دلش میخواست سوار هواپیما بشه...

برای برگشت به عموی خودم که بازنشسته ی راه آهنه و کلی آشنا داره اونجا ،سپردیم برامون گیر بیاره...


خلاصه این که بای بای ما رفتیییییییم...






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 80 ،

از اهواز گرم براتون مینویسم...

هنوز خبری از نی نی خواهرم نشده، تمام فک و فامیل روزی هزار بار زنگ میزنن و میپرسن خبری نشد و جواب ما همش تکراریه...

به خواهرم میگم نکنه فکر کردی من اومدم اینجا زایمان کنم؟ زود باش دیگهههه

بنده ی خدا خودش هم دیگه تحمل این وزن زیاد رو نداره،نشستن،ایستادن،راه رفتن براش خیلی سخت شده...

البته تازه هفته ی 38 تمام شده ولی دیگه خیلی خوب بود که تا من اینجام زایمان میکرد،تا بتونم چند روز تر و خشکشون کنم و اومدنم یه نتیجه ی خوب داشته باشه حداقل..

خواهرم خیلی از اینجا بودنم خوشحاله ،پسرها با هم بازی میکنن و من و خواهرم از صبح تا غروب با هم فک میزنیم...بعد هم همسر خواهرم میاد از سرکار و بچه ها رو میبره کلاسهای مختلف ورزشی...والیبال،فوتبال،بسکتبال...سالنهای خنک و تمیز شرکت نفت...


بعد از ظهرها دم غروب میریم یه دوری توی مناطق شرکتی میزنیم...به یاد بچگیهامون...

دیروز رفتیم سینمایی که وقتی بچه بودیم تقریبا هر هفته با بابا و مامان و بچه ها توش یه فیلم جدید میدیدیم...بلیطی 5 تومن! خواهرم میخواست کتابهایی رو که از کتابخونه گرفته پس بده ،منم از فرصت استفاده کردم،رفتم سینما رو بعد از سالهای سال ببینم...آخرین باری که رفته بودم اونجا شاید 17 ساله بودم...حدود 21 سال پیش...

وارد سالن که شدم چند نفر نشسته بودن منتظر اعلام شروع فیلم،تا وارد سالن سینما بشن...از فرصت استفاده کردم و از پله های چوبی آشنا ی کوتاهی که هنوز همون شکلی بودند بالا رفتم...چهار پله ی پهن و کوتاه...و بعد وارد سالن سینما شدم...یه سالن بزرگ با همون صندلیهای قرمز رنگ مخملی...کف سالن هنوز همون کفپوشهای قدیمی تمیز رو داشت... داشتم همه جا رو با دقت و لذت نگاه میکردم که یه آقایی که احتمالا مدیر سینما بودن، وارد سالن شدنو با لهجه ی اهوازی که تازه این چند روزه متوجه وجودش شدم سلام کردن و پرسیدن:" برای دیدن فیلم اومدین؟"

گفتم:" نه،برای تجدید خاطره اومدم...بعد از 20،25 سال دوباره اومدم اینجا رو ببینم..."

ایشون که خیلی تحت تاثیر موقعیت قرار گرفته بودن، گفتن که مهمان ما باشید و فیلم رو هم ببینید ولی خوب من با توجه به وقت کمی که داشتم تشکر کردم و از سالن بیرون اومدم... فیلمش "من دیه گو مارادونا هستم"بود!

راستی بلیط سینمای شرکت نفت الان 500 تومن شده! ده برابر اونوقتها ولی باز هم خیلی ارزونتر از سینماهای عادی...

دیروز تولد گل پسر بود...پسر بزرگم 12 ساله شد...خاله و شوهر خاله اش براش سنگ تموم گذاشتن...کیک تولد و کادویی که خیلی خوشحالش کرد و شام سالاد الویه...دور همی کوچیک و خوبی بود و بهمون خوش گذشت...مخصوصا که گل پسر و پسر خواهرم همسن هستن و خیلی صمیمی...

.

.

.

یعنی میشه امشب خواهرم دردهاش شروع بشه؟ خدایا خودت کمک کن زودتر بچه دنیا بیاد...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 81 ،

روزهای اقامتمون در اهواز داشت به پایان میرسید و از درد و زایمان خواهر محترمه خبری نبود، راست راست راه میرفت و کارهاش رو تر و تمیز انجام میداد و عین خیالش نبود که دیگه باید زایمان کنه...

سه روز بود که داداش کوچیکه و همسر و بچه هاش هم از اصفهان اومده بودن اهواز...دور هم بودیم به هر هر و کرکر ..

با هم دو بار سینما رفتیم ...فیلم اول من دیه گو مارادونا هستم بود...فیلم قشنگی بود،خوشم اومد ازش...ریتم تندی داشت و بازیهای قشنگ...

فیلم دوم رو وقتی رفتیم که داداشم اینا هم بودن،نهنگ عنبر...خیلی خندیدیم و خیلی از نوستالژیهای استفاده شده در فیلم خوشمون اومد...واقعا این فیلم برای هم نسلهای ما ساخته شده و لاغیر...

ما برای روز دوشنبه بلیط قطار داشتیم...بعد از ظهر روز یکشنبه که دورهم چای عصرانه رو میخوردیم،بچه ها شروع کردن سربه سر من گذاشتن که این دختر شیطون نمیخواد تا خاله اش اینجاس بدنیا بیاد!!

راستش دلم خیلی گرفته بود،با این حرف دیگه بغضم ترکید و زدم زیر گریه...10 روز گذشته بود و بچه بدنیا نیومده بود...رفتم تو اتاق و زنگ زدم به همسرم و بهش گفتم با چند روز بیشتر موندنم مشکلی نداری؟

راستش این اولین باری بود توی این 14 سال زندگی مشترک که برای این مدت طولانی تنها مونده بود...بنده ی خدا اصلا بیتابی نمیکرد که من اذیت نشم ولی خودم متوجه میشدم که اذیته،از زود زود زنگ زدنهاش...از صحبتهای طولانی اش با پسرها...

خلاصه سریع اوکی رو داد و قرار شد بلیطها رو کنسل کنیم و بلیط برگشت نخریم تا هر وقت خودم خواستم با اتوبوس وی آی پی برگردیم...

از اتاق که اومدم بیرون به بچه ها گفتم،خواهرم هم خوشحال بود و هم ناراحت از اینکه همسرم تنها مونده و یکسره معذرت خواهی میکرد، ولی خودش میدونست چقدر دلم میخواست دخترک بدنیا بیاد و بغلش کنم...

دوشنبه و سه شنبه هم گذشت و خبری نشد...برای چهارشنبه با خانم داداشم قرار گذاشتیم که بریم بازار و یه سری خرید برای بچه ها کنیم... چون من به همه اعلام کرده بودم که پنج شنبه برمیگردم تهران...

شب موقع خواب طبق معمول هر شب بچه ها تازه حدود ساعت 12 شب شروع به بپر بپر کردن روی رختخوابها...باز طبق معمول هر شب بهشون تشر زدم که بچه ها بگیرین بخوابین،خاله نصف شب دردش شروع میشه باید ببریمش بیمارستان هااااااا:))))))))

و باز طبق معمول هر شب گل پسر صداش در اومد که مامااااااان،تو که هرشب داری همینو میگی!!!

هر جوری بود بچه ها رو خوابوندیم،من و زنداداشم و دختر شش ساله اش خوابیدیم توی اتاق و داداشم و پسر 4 ساله اش و پسر خواهرم و پسرهای من توی هال خوابیدن...

هنوز نیمساعت نگذشته بود که خواهرم با ظرف بزرگ میوه توی یه دستش و یه نایلون بزرگ پر از موز اومد توی اتاق،چراغ رو روشن کرد و با خنده گفت:"بچه ها بیاین میوه مون رو بخوریم که من نصفه شب دردام شروع شد،حداقل میوه خورده باشیم "و سه تایی زدیم زیر خنده...چند روزی بود که وقتی کسی از زایمان حرف میزد،انگار جوک گفته باشه،میخندیدیم...

میوه خوردیم و کلی چرت و پرت گفتیم و بلند بلند خندیدیم و اصلا به فکر شوهر خواهرم نبودیم که صبح باید میرفت سرکار!

خواهرم که پاشد رفت،خوابیدیم...حدود ساعت یک و نیم بود که با نور چراغی که از توی هال میومد بیدار شدم، پاشدم ببینم چه خبره؟ دیدم خواهرم نشسته توی آشپزخونه داره برنج پاک میکنه...شکم بزرگش خوابیدن رو براش سخت کرده بود و شبها خیلی بدخواب بود...

یه گپی زدیم و رفتم خوابیدم...

ساعت دو و نیم بود که شنیدم زنداداشم پسرش رو برده دستشویی و خواهرم هم توی حمامه...از اونجا صدا میکرد زنداداشم رو که کیسه آبم ترکیده،بچه ها رو صدا کن...

فوری پاشدم و رفتم دم حمام،در رو باز کردم،دیدم رنگش پریده و یکسره فقط میگه کیسه آب پاره شده،بچه مدفوع کرده تو شکمم...رنگ آبش سبزه!

خلاصه سریع من و همسرش آماده شدیم و بردیمش بیمارستان که تقریبا دم خونه شونه...یه ربع به سه توی بخش بودیم...مامای کشیک یه خانم حدود 34 ساله بود،خیلی خوش برخورد و مهربون...من متوجه شدم که وقتی میرفت توی اتاق معاینه صداش رو چقدر سعی میکرد خوشحال و بیخیال نشون بده و وقتی میومد بیرون چقدر نگران بود و سعی میکرد کارها رو جلو بندازه...

خلاصه ساعت 4و نیم صبح خواهرم رو دوان دوان رسوندیم به اتاق عمل...زایمان که قرار بود طبیعی انجام بشه ،تبدیل به سزارین شد...

یه ربع بعد یه خانم کوچولوی سفید و ظریف با لپهای صورتی رنگ و چشمای کاملا باز و موهای بلند مشکی رو تحویلمون دادن که ببریمش بخش...و حدود یه ساعت بعد هم خواهرم رو آوردن...

قبل از اومدنش،مامایی که صبح بالای سرش بود،صدام کرد،برام تعریف کرد که بچه داشته از دست میرفته! گفت دکترش زنگ زده بخش و ازم تشکر کرده برای سرعت عملم و گفته بند ناف 5 دور ،دور گردن بچه پیچیده شده بوده،توی اینحالت،بچه شروع به خفه شدن میکنه و اولین نمود بیرونیش هم همین مدفوع کردنشه،به دلیل اینکه ماهیچه ی مقعدی شل میشه و محتویات روده بیرون ریخته میشه...

خلاصه اینکه من برای دومین بار خاله شدم...یه دخمل ناز نازی...





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 73 ،

از جمعه که از اهواز برگشتم،دنبال خرید لباس و لوازم برای عروسی هستم....

فردا جشن عقده که قراره خانواده ی عروس در شهر خودشون بگیرن و در واقع دارن برای فامیل خودشون عروسی میگیرن و از خانواده ی داماد هم حدود 100 نفر دعوت کردن...

و جمعه و شنبه ی همین هفته حنابندان و عروسی اصلیه که در شهرستان همسرم برگزار خواهد شد...

برای پسرها از اهواز پیراهنهای خوشگل و پاپیون خریدم...از لحاظ رنگ و جنس و قیمت عالی بودن...

خودم و همسرم مونده بودیم...

روز جمعه که رسیدیم،عصرش راهی خیابون مفتح شدیم برای خرید لباس مجلسی زنانه...در حالیکه مفتح فقط زنانه فروشیه،همسرم موفق شد از اولین فروشگاه اونجا یه دست کت و شلوار بسیارخوشگل برند رو به نصف قیمت بخره!

طبقه ی بالای یکی از فروشگاهها کت و شلوار مردانه فروخته میشد که صاحب مغازه میگفت چون کلا راسته ی زنانه هست خیلی فروش نداریم و حراج زدیم که جمع کنیم کارها رو...

اونشب من چیزی گیرم نیومد و خیلی پکر برگشتم خونه...صبح شنبه رفتم یه سر توی بازارچه ی سنتی ستارخان گشتم،بدنبال کت تک میگشتم برای روی سارافون برای روز حنابندان...چند تا هم دیدم که خوب بودن ولی قیمتها حدود 200 بود! راستش دلم نمی اومد 200 بدم فقط برای یه کت کوتاه!

عصر رفتم دنبال همسرم و با هم راهی ونک شدیم..توی پاساژ ونک بالاخره موفق به خرید یه پیراهن خوشگل شدم،سرمه ای رنگ،یقه ی بسته و خیلی ساده ولی در عین حال خیلی شیک...

برای حنابندان هم یه دست لباس زیر و روی ترک خریدم که البته قیمتش بیشتر از کت تک شد ولی یه لباس کامل محسوب میشه و خیلی مورد استفاده داره...

دیروز ،روز آرایشگاه بود،موهام رو هایلایت کردم و ناخنهام رو ترمیم و طراحی ...خدا رو شکر که همه کارها روی روال جلو رفت و نگران چیزی نیستم...

خدایا خودت کمک کن همه کارها همیشه با دل خوش پیش بره و این جشن عروسی به خوبی برگزار بشه...






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2248
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز : 7
  • بازدید این هفته : 10
  • بازدید این ماه : 153
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه